هدیه!

هدیه
هدیه

پیرمردی لاغر و نحیف روی صندلی اتوبوسی که در جاده روستایی پیش می رفت نشسته بود و دسته گلی در دست داشت ،

آن سوی راهروی اتوبوس هم دختر جوانی نشسته بود که چشمهایش هر چند وقت یکبار به طرف دسته گل پیرمرد برمی گشت .

لحظه ای رسید که پیرمرد قصد پیاده شدن کرد او بدون مقدمه دسته گل را بر دامن دختر گذاشت و گفت :

می بینم که خیلی به گل علاقه دارید و تصور کنم که همسرم از تقدیم این دسته گل به شما خوشحال خواهد شد

به او خواهم گفت که دسته گل را به شما تقدیم کردم ،

دختر دسته گل را پذیرفت و سپس پیاده شدن پیرمرد و راهی شدن وی به سوی گورستان کوچک را با نگاه دنبال کرد.

مطلب پیشنهادی

علت دروغ آقایان…

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *