زندگی…

زندگی
زندگی

تندتند راه می‌رفتم که زودتر برسم خانه. عطای تاکسی را بخشیده بودم به لقایش. باران و این شهر با هم نمی‌سازند؛ باران مترادف است با ترافیک و شلوغی و تاکسی‌هایی که یا دربست می‌روند یا کرایه را دو برابر می‌کنند. موتورها توی پیاده‌ روها مثل موشک از بیخ گوش رد می‌شوند و چاله‌های خیابان انگار عمیق‌تر شده‌اند که با یک چرخ ماشین به قاعده یک تشت آب پاشیده می‌شود به هیکل پیاده‌ها. توی همین بدوبدو، یک پسری که کلاه سویشرتش را تا روی چشم‌هایش پایین کشیده بود، دست توی جیب و آرام از کنارم رد شد در حالی که ملودی یک آهنگی را که به نظرم آشنا می‌آمد با سوت می‌زد. کمی مکث کردم تا تکه‌ای آشنا از ملودی را پیدا کنم. با زمزمه کردنش به یاد آوردم که ترانه «گل گلدون من» است. به زور چند بیت را به خاطر آوردم و شروع کردم به زمزمه کردن. قدم‌هایم کندتر شد و به نظرم ترافیک و شلوغی آن‌قدرها هم تخم‌مرغی نیامد. حتی شنیدم که توی ترافیک، یکی به جای بوق‌های اعتراض آمیز شروع کرد به زدن بوق عروسی. چند قدم جلوتر هم یک ماشین امداد خودرو با یک سواری دیگر، دوئل بوق گذاشته بودند، رو کم‌کنی. یکی این می‌زد آن یکی جواب می‌داد؛ دو تا این می‌زد، آن یکی هم مثل آن را جواب می‌داد. همین شلوغی و بوق‌زدن‌هایی که در حالت عادی چاک دهان آدم را باز می‌کند، حالا شده بود موجبات خنده! دیگر بدون عجله راه می‌رفتم تا بیشتر زیر باران باشم، حتی انقدر سر ذوق آمدم که رفتم برای خودم تخم مرغ و گوجه خریدم که برا خودم املت درست کنم! دارم با خودم فکر می‌کنم که توی روزهای زیبا، و حتی نازیبای این زمانه، همین‌طور که آدم‌ها بی‌مکث از کنار هم رد می‌شوند، اگر یک عابری از آن سوی شهر، سر نخ یک ترانه را بدهد به دست عابر دیگری، و این ترانه همین‌طوری دست به دست و آدم به آدم راهش را برود، همه مردم شهر می‌شوند آوازه‌خوان، می‌شوند آرام و صبور. و این احساس خوب، هرچند کوتاه، اما مثل یک حال مُسری، دهان به دهان و دل به دل، می‌گردد و می‌رسد به آن طرف شهر، شاید به خانه کوچکی که آدمِ خانه‌نشینِ آن، چشم به راه کسی است، کسی که می‌خواند: گل گلدون من شکسته در باد/ تو بیا تا دلم نکرده فریاد/ گل شب‌بو دیگه شب‌بو نمی‌ده/ کی گل شب‌بود رو از شاخه چیده…

مطلب پیشنهادی

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی چی؟ تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت …

۲ دیدگاه

  1. کاااش میفهمیدیم زندگی کوتاه است و لذت میبردیمش تا نهایت 🙁
    افسوس 🙁
    کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

    کاش همه را دوست داشتیم

    کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

    کاش دلهایمان دریایی می شد

    کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

    کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود

    کااااش…

    کاااااش…

    کاااااااااااااش… 🙁

  2. تــَمآم هوا را بو مـے کشم
    چشم مـےدوزم
    زل مـے زنم…
    انگشتم را بر لباטּ زمیـטּ مے گذارم:
    ” هــــیس…
    !مـے خوآهم رد نفس هایش بـﮧ گوش برسد…!”
    امآ…!
    گوشم درد مـےگیرد از ایـטּ همـﮧ بـے صدایـے
    دل تنگـے هآیم را مچالـﮧ مـے کنم و
    پرت مـے کنم سمت آسمآטּ!
    دلوآپس تو مـے شوم کـﮧ کجاے قصـﮧ ماטּ سکوت کرده ایـے
    کـﮧ تو رآ نمـے شنوم..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *