خانه » ♦ مذهبی » آفتاب در تنور!

آفتاب در تنور!

امام حسین

امام حسین

پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! بوی بهشت می وزد. برخیز، میوه ی دل زهرا علیهاالسلام ! این مادر مظلومه ی توست که به دیدارش آمده است. برخیز و به میهمانان خود خوش آمد بگو! می شنوی؟! این صدای لالایی برایت آشنا نیست؟! گویا نوای جبرییل است که می خواند؛ گهواره جنبان تو! بلند شو حسین جان! نباید چشم فاطمه علیهاالسلام تو را این گونه ببیند! خاکستر از ماه رخسارت، پاک کن! مادر آمده است؛ تا سر به دامانش بگذاری و سفره ی دل باز کنی …

تشنگی، امانت را بریده بود. از کویر لب هایت، عطش فوّاره می زند. گرما، بی دریغ می بارید. هیچ کس نبود به یاری ات بشتابد. باید بازمی گشتی؛ باید با تک تکِ عزیزانت وداع می کردی. چقدر لحن وداع آخرت، غریبانه بود و بوی پرواز می دارد؛ بوی سفره طعم جدایی نگاهت، در نگاه مهربان خواهر گره خورد؛ بی هیچ حرفی، حتی می توانستی، صدای شکستن قلبش را بشنوی!

برای آخرین بار، نوازشت را نثار کودکان کردی؛ کودکانی که تا چند لحظه ای دیگر، تنها نوازش تازیانه را باید حس می کردند. صورتشان را عاشقانه بوسیدی؛ همان صورت های معصومی که رد سیلی بر آن می ماند.

و برای بار آخر، از عطر خوش بهشت آغوشت، سرشارشان کردی.

چقدر تصویر دور شدنت از خیمه ها، جانکاه و دردناک بود و چقدر اهل حرم، دل نگران، رستاخیز رفتنت را می نگریستند و چقدر …!

…و ناگهان طنین صدایی، وجودت را لرزاند و قدم های استوارت را به سُستی کشاند؛ صدایی که تو بسیار مشتاق شنیدنش بودی، در دل تاریخ پیچید:

بهار من! کمی آهسته تر رو کمی آرام تر سمت خطر رو
شب رفتن سفارش کرده مادر ببوسم حلق پاکت را برادر!

هنوز گلویت، طعم بوسه های خواهر را می دهد و بوی خوش آسمان را.

آن لحظه، نه تنها زینب علیهاالسلام ، که ساکنان عرش، همه بر گلویت بوسه زدند.

تنها، وسط میدان ایستاده بودی و به روی شهادت لبخند می زدی؛ در نهایت زیبایی.

دلت زیر بار سنگینی این همه بی وفایی و نامردی، چگونه تاب آورد؟ چگونه حسین جان؟!

… ولی تو، باز هم لب به نصیحت گشودی، باز هم نور باریدی، باز هم امر به معروف و باز … به خدا که کلام تو سنگ را بارور می کرد، درشگفتم، چطور در سنگِ دل این قوم اثر نکرد؟!

با من سخن بگو، ای سربریده در تنور! بگذار تاریخ، هزار بار این قصه ی تلخ را بشنود. تو با تنی پاره پاره، در دل گودال، آه! که آن لحظه، جسمت چقدر به آسمانی پرستاره می مانست!

در آن سوی واقعه ـ کمی دورتر ـ درست روی تلّ زینبیّه، دو چشم ـ اندوهگین و دل نگران، قیامت این دقایق را به تماشا نشسته بودند.

با زهم دریای مهربانیت جوشید، دوباره باران رحمتت بارید و لطف بی نهایتت گل کرد.

گفتی: «اگر از تو دست بردارد، فردای قیامت شفاعتش می کنی» ولی آقا! چه کسی دیده که در شوره زار، گل بروید؟! به خدا که کویر همواره کویر می ماند …

شمر، خنجر بر گلوی افلاک نهاد. صدای ضجّه ی ملایک، در آسمان ها پیچید. جبرییل، سر برهنه، صورت خراشید و شیون کرد و پهلوی فاطمه علیهاالسلام ، یک بار دیگر شکست و خون خدا، تا ابد، مایه ی آبروی کربلا شد …

حرف بزن، ای سربریده بر خاکستر! از خرد شدن استخوان هایت، زیر سم اسبان بگو! به خدا که با شکستن هر قطعه از استخوان هایت، یک تکّه از عرش، ترک برمی داشت.

آه ای نور دیده ی زهرا! هیچ می دانی سر بریده اش بر نیزه، چه به روز عالم آورد؟!

چقدر به موقع قرآن خواندی و به آرامش کلام وحی، توفان اندوه جان ها را فرو نشاندی، که اگر چنین نمی کردی، خدا می دانست که سنگینی این داغ، با دل های سوگوار، چه می کرد؟!

پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! نمی خواهی به پیشواز مادرت بروی؟ امشب را سر به دامان مهربان مادر بگذار و آسوده بخواب! که کاروان کربلا شب های تلخ بسیاری پیش رو دارد.

آرام جان فاطمه! امشب، سرت، خورشیدِ شب این تنور است و فردا، شمع محفل بی چراغ خرابه نشینان. امشب، تو میزبان مادری و فردا، دخترت میزبان تو.

امشب، سرت به دامان یاس کبود است و فردا، سر به دامان یاس سه ساله خواهی نهاد.

پلک بگشای ای آفتاب در تنور!

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

بالا
تمامی حقوق این سایت متعلق به دانلود های می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.
CopyRight © 2013-2017 DownloadHi.ir این سایت هیچگونه مسئولیتی در مورد محتوای مطالب منتشر شده اش ندارد و در مورد انتشار برنامه ها،
کلیه مطالب و برنامه های موجود در این سایت از سایتهای معتبر تهیه شده اند و در رابطه با برنامه های ایرانی ثبت شده، در صورتی که
صاحب اثر رضایت نداشته باشد می تواند در قسمت نظرات پیام بگذارد تا ضمن هماهنگی برای ارسال اسناد و مدارک
مربوطه در مورد ثبت برنامه مورد نظر، نسبت به حذف آن اثر طی 72 ساعت اقدامات لازم انجام گیرد.